حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت بیست و سوم :
مردمک چشمانم مثل عقربه های ساعت در سفیدی چشم چرخید. او خودش مقصر بود.مطمئنم می خواست مرا گناهکار جلوه دهد. روی کاشی های سرد آشپزخانه خزیدم. سکوت سنگین بینمان فقط با تیک-تاک دیوانه وار ساعت شکسته می شد.
دو ساعت گذشت.
کیوان حتی تکان هم نخورد.
خسته از جا برخاستم. بهتر بود پیش مهتاب بروم و درد دل کنم. همین که دستم به دستگیره در رسید، صدای خشن کیوان از پشت سرم را شنیدم:
"مارال؟"
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ن. و
1خیلی عالی نوشته شده خسته نباشید کلافه نمیشم از خوندن